یه تیکه از کتاب "برادران کارامازوف" رو خوندم ، واقعا سنگین بود! : "دست از شلاق زدن روستایی هامان برداشتیم ، اما آن ها به شلاق زدن خودشان ادامه میدهند. " گرفتی که 😅💔️
3.8
We stopped flogging our villagers, but they continued their flogging.
زَخم بَرداشتم اما نَمُردَم! تَرَک بَرداشتَم اما نَشکستم! خَمیدهِ شُدم اما لِه نَشُدَم! خَسته بودَم اما ادامه دادَم! این بود خُلاصهِی داستانِ زندگیِ من...️