من اگر پیامبر بودم، رسالتم شادمانی بود، بشارتم آزادی و معجزهام خنداندنِ کودکان... نه از جهنمی میترساندم و نه به بهشتی وعده میدادم. تنها میآموختم اندیشیدن را و انسان بودن را...
قبل بوسیدنش مثل شکسپیر بهش بگید: “اگه یه روزی بتونم تورو ببوسم و بعدش وارد جهنم بشم، میتونم با افتخار برای شیطان تعریف کنم که من بهشتو دیدم، بدون اینکه واردش بشم.”️
کمی عوض شدم. دیریست از خداحافظیها غمگین نمیشوم. به کسی تکیه نمیکنم. از کسی انتظار محبت ندارم. خودم بوسه میزنم بر دستانم. سر به زانوهایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم… چقدر بزرگ شدم یک شـــــــبه…!