امشب بوی خون گرفته ام …! سرشارم ازبغض هایِ ناامیدی … اطرافم را حصارهایی پوشانده است از جنس دیوار… نفسم تنگی میکند … همچون خـُـلـقــَــم ! میخواهم رها شوم … صدا شوم و تمام دلتنگی هایم را فریاد شوم در گوش های آسمان …! می خواهم اشک بریزم و بهانه بگیرم … اما آرام آرام در صفحه ی روزگار محو میشوم
گاهی حجم دلتنگیهایم آنقدر زیاد میشود . . . که دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ میشود . . . ! دلــــــــتـــنــگـــــــ ــــم . . . ! دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من که رسید از حرکت ایستاد . . . ! دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید . . . … دلتنگ خودم . . . خودی که مدتهاست گم کرده ام . . . !️