روزی مردی زیردرخت گردویی چشمش به کدوتنبل های آنطرف جاده افتاد وگفت: خدایا! همهی کارهایت عجیب است! کدو به این بزرگی روی بوتهای به این کوچکی میرویانی و گردوهای به این کوچکی را روی درخت ب این بزرگی! همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت بر سرش افتاد. اوبلندشد و گفت: خدایا!خطایم را ببخش! دیگر در کارت دخالت نمیکنم چون هیچ معلوم اگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی به سر من آمده بود !!️