بعد از مرگم دوباره برمیگردم توی آسمون شبت ستاره میشم جوونه میزنم روی زخمات همون درختی میشم که زیر سایش میشینی با ابرای توی اسمون باهات بازی میکنم که بخندی نسیم میشم و وقتی خوابی صورتتو نوازش میکنم بارون میشم برای شبایی که دلت گرفتس توی روزای برفی همون آدم برفیم ک منتظره بغلش کنی مراقبت هستم:) نمیزارم تنها بمونی:)️
خورشید به ماه گفت: جایمان را عوض کنیم ماه گفت : آیا میتوانی طاقت بیاری برای کسایی که شبا گریه میکنند؟ خورشید گفت : آیا تو میتوانی افکار کسانی رو تحمل کنی که برای گریه کردن منتظر شب می مانند ؟
از خود بگویم!؟ مگر چیزی میتوان گفت؟ از احساساتی که اکنده از غم و ناراحتی و خشم و نفرت و امید است!؟ یا از دستانی که توی جوانی شروع به لرزش کرده؟ یا شاید هم اعصابی که دیگر کشش ادم ها و زندگی کردن را ندارد؟ نمیدانم چگونه به اینجا رسیدم اما... دروغ میگن بزرگ میشی یادت میره... هرچی گذشت خاطرات تلخ بیشتر هجوم اوردن...حس نفرت از هر چیز شتر جان گرفت..حال دیگر نه دوستی برایم مانده نه اشنایی... فکر کنم تاوان بزرگ شدن تنهاییست ️