شب که می شود، به جای خواب، تو به بند بند وجودم می آیی و من می خندم، بغض می کنم، بالشم که خیس شد عقربه ساعت که به صبح نزدیک شد، نه! تو هنوز هم خیال رفتن نداری! و این قصه هر شب ادامه دارد … ️
شده دردی به دلت ریشه کند آب شوی؟ همه شب با غمدلتنگی خود خواب شوی؟ شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟ گره در روح و روانت، به جهانت بزند شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟ گرهات کور شود غم به روانت برسد؟ شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک؟ من به این چارهی بیچاره دچارم هرشب️