تمام احساساتم را در کلمات ریختم، و جهان آن را خواند و دلسوزی کرد. اما تو، مثل همیشه، خونسردانه از کنار کلماتم گذشتی؛ گویی هیچیک از حرفهای من برایت معنایی نداشت️
"من از تبارِ رویاهای سوختهام... از نسلِ آدمهایی که آسمان را فتح کردند، اما در زمین گم شدند. قلبم موزهایست از خاطراتِ دفنشده، و ذهنم قلمرویی بیپایان از جنگهای ناتمام. گاهی شبیهِ یک قصیدۀ قدیمیام که کسی مفهومش را نمیفهمد، و گاهی شبیهِ سکوتِ سنگینی که پس از فریاد میآید...
من با تنهایی عهد بستهام، با تاریکیها صلح کردهام، اما هنوز در چشمانِ ستارهها، نورِ امیدی را جستجو میکنم.