محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید بنویسید که اندوه بشر بسیار است ساقه های مژه ام از وزش آه نسوخت ُشکر!در جنگل ما هیزم تر بسیار است سفره دار توام ای عشق بفرما بنشین نان جو ، زخم و نمک ، خون جگر بسیار است آه از این خاک که بر آن نعش پسر بسیار است سال ها رفت و نشد موی تو را شانه کنم چه کنم دوروبرت شانه به سر بسیار است ️
من جهان بینی ندارم من الف'بای جدیدم من فقط عشق-فقط تو من به آرامش رسیدم قرن ها میان و میرن یک چرا،بدون پاسخ من و تو هزار سال بعد عشق؛زندگی؛تناسخ بدنیا آمدم تا عاشقت باشم"