گاهی دلت میخواهد دنج ترین گوشه دنیا بنشینی و با خیال راحت دلتنگی هایت را پهن کنی و دوستت دارم ها را فریاد بزنی برای کسی که قرار نیست هیچ وقت بفهمد دوستش داری...
وقت دلتنگی دلم صحرای محشر میشود این ندیدن ها برایم تلختر سر میشود گفته بودی از ندیدن ها ولی این بار هم سینه ام از درد دوری بس مکدر میشود سهم من از با تو بودن باز هم فرهاد من اشک چشمی در وداعی تلخ و آخر میشود باز می پیچید صدای گریه ام در کوی دل از جدایی ها که هر بارم مقدر می شود من که دادم دین و دنیا را به چشمانت چرا این دلم جرمی نکرده سخت کیفر میشود آن نوازش های شیرینت شبی با اشک و آه درنهایت چون حکایت ثبت دفتر میشود️
باز باران بی ترانه میخورد بر بامه گونه یادم آرد روز غمگین گردش تقدیر ننگین فصل رنگین،بغض سنگین... بی تو هیچ و پوچ و خالی تلخی ناب نگاهی یادم آمد چشم هایت،لحن شیرین نگاهت..❤️ همچو کودک می دویدم... کودکی صد ساله بودم... یادم آمد حرف تلخی شاهد این قلب زخمی با کی دیگه خوش حالی،باور عشقم نداری... باز باران بی ترانه می نشیند روی گونه زنده ام اما چگونه؟!️