دلم میخواهد چنان بنوشمت که در استخوانم حل شوی، آسمان آب شده در تنگ بلورین من، موجی کف بر لبم که به اشتیاقِ تو تا ساحل میدوم، و لب پر زنان به بستر خود میروم بیآنکه تو را ببینم...
مظلومانه ترین جمله ام پشت پنجره ی یک تیمارستان از یک بیمار روانیه که داد میزد میگفت: "نن و او و با هم زندگی کردیم و پبر شدیم ، بدون اینکه خودش بدونه"️