آخر قصه را همان اول میشد حدس زد چشمهایش! چشمهایش تمام ماجرا بود... کنج سینهام دیگر انگاری قلبی نبود، یا که اگر بود تمامش در نگاه او جامانده بود! عطر آغوشش را لمس نکردهام؛ در خیالم اما روزی هزاربار نگاهش را بوسیدم؛ روزی هزاربار در خیالم اما...️
دوست داشتنت انتخابی نافرجام بود؛ زهری شیرین که تا آخرین قطرهاش را با جان و دل سرکشیدم. انتخابی که فقط من و تو میدانستیم در پایان چگونه جانی از من میستاند. من با حقیقتی دروغین خود را فریب دادم و تو با دروغی راست مرا. آخر خط، هر دو بازنده بودیم؛ من شرمندهی خودم، و تو گریزان از شرمی که دنبالت میآمد.