آخر قصه را همان اول میشد حدس زد چشمهایش! چشمهایش تمام ماجرا بود... کنج سینهام دیگر انگاری قلبی نبود، یا که اگر بود تمامش در نگاه او جامانده بود! عطر آغوشش را لمس نکردهام؛ در خیالم اما روزی هزاربار نگاهش را بوسیدم؛ روزی هزاربار در خیالم اما...️
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست گفت عشق آن شب مست و مستش کرده بود فارغ از روز الصتش کرده بود گفت یارب از چه خارم کرده ای برسلیب عشق زارم خسته ام ز این عشق دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دگر نیستم این تو لیلا دگر من نیستم گفت دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم نشناختی ️