نوشته مرا بخوان ای دوست اینک فَرسخ ها فاصله دارم از روز من میبینم برایم چه اتفاق گذشته... اما بی شک گناهم از مَن پیری ساخته روزگار سفیدت را با هیچکس معامله مکن چون او تورا دوست دارد و تو یک لقمه نیمه کامل از سنگ اختری وجود خودتی در روشنایی روز به آسمان همانا نگاه بنداز لبخند پهناورش را تو میبینی سالیان سال دور است این لبخند محو شده گیتی از من...