روی نیمکتِ پارک نشسته بود و به برگهای زرد پاییز نگاه میکرد. هر برگ که میافتاد، یادی از کسی میکرد که دیگر نمیآمد. باد آرام میوزید، اما نمیتوانست خالی بودن صندلی کنارش را پر کند. او فقط نشست و برای کسی که دیگر نبود، لبخند زد، و هیچکس نفهمید چه قدر دلش شکست.️
با خود نشسته تنها در گوشه ای خلوت🖤😔 داشتم کتاب -لاشه لطیفی -میخوندم که تا رسیدم به جایی که می که :🥀🕊️ «آرزو میکند کاش می توانست به خودش داروی بی حسی بزند و بدون حس کردن چیزی زندگی کند .»