روزی اگر دختری داشته باشم ، اجازه می دهم موهایش را بلند کُنَد و بریزدشان روی شانه هایش... آنقدر در بغل می گیرمش، و نوازش می کنم دستها و پاهایش را، که دلش هرگز هوای آغوشِ هیچ غریبه ای را نداشته باشد ... شانه ای از بلور می خرم برایش، و تار به تارِ گیسوانش را می بافم، تا دلش نگیرد از بی محلّیِ آدمهای یخ زده ... یک روز صدایش می زنم رها ، تا بداند دلش فقط باید برای خودش باشد... برای خودش شور بزند...️