آخرین قطرات خون خویش را بر سایه رزی سپید جاری میسازم تا روح من در خاکی باشد که کالبد خاموش تو در آن دفنش شده است... و چون نگهبان عشق زندگی را در آغوش گرفتن جسمت سپری کنم::️
ای آشنای غریب در بازار ها میگردم و هر چه میبینم برای توست. گرچه ندارمت اما میخرم . به امید اینکه بیایی و منتظرم . منتظرم که در را باز کنی و بگویی هر چه در دلم هست تا باز کنم سفره دلم را . و بشینیم تا سحر من از تو بگویم و تو از خودت . و در نگاه عاشقانه تو خوابم ببرد .️