داستان آنگونه پایان یافت که... تو رفتی و من ماندم تنهای تنها... تو رفتی و من ماندم آن آغوش گرمی که سرد شد... تو رفتی و من ماندم آن چشمان یخی که روزی مانند خورشید میدرخشید... و چند "ماندن" دیگر که هیچ کدام صدایی ندارند... و من هنوز میان رفتن تو جا مانده ام.. ️
'چشم من چشم تورا دید ولی دیده نشد! من همانم ک پسندیدو پسندیده نشد! یاد لب های تو افتادم و با خود گفتم: غنچه ای بود ک گل کرد ولی چیده نشد، عاشقت بودم و این را ب هزاران ترفند سعی کردم ک بفهمانم و فهمیده نشد'️
از دور تورا دوست میدارم ! بدون بوی تو ، بدون درآغوش کشیدنت بدون لمس صورتت ، تنها دوستت دارم. چنان از دور دوستت میدارم که برایت هر کلمهیی که میخواهم برزبان بیاورم را برزبان پاره پاره میکنم ، به مانند قطرهقطره سرازیر شدن کلمههایم دوستت میدارم.....