آرزو دارم فراموشت کنم اما چگونه؟ از نهیب سینه خاموشت کنم اما چگونه؟ آرزو دارم در آغوشت کنم من بی مهابا دست خود را حلقه بر دوشت کنم اما چگونه؟ دست هایت را بگیرم پیش چشمانت بمیرم زلف خود را همچو تنپوشت کنم اما چگونه؟ سر به دامانت گزارم تا که جان در سینه دارم خواب نازی کنج آغوشت کنم اما چگونه؟️
یه تعریف از افسردگی شنیدم، جالب بود: «یه احساسیه که انگار یادت نمیاد حس بهتر داشتن چجوری بوده، و بعد کارهایی رو انجام میدی که فکر میکنی حالت رو بهتر میکنه، اما نمیکنه، حتی بدترش میکنه. و کارهایی که میترسی انجامشون بدی، احتمالا کارهایی هستن که حالت رو بهتر میکنن، اما باز هم نمیتونی انجام بدی، و دلیلی هم براش نداری.»️
دربارهاش با کسی حرف نزدم ولی ریزش موهام دو برابر شد، از گریه زیاد زیر چشمهام گود شد، معده دردم به نسبت قبل چند برابر شد، لاغر شدم، لرزش دست گرفتم، ساکت شدم، دربارهاش حرف نزدم اما از درون دارم تیکه تیکه میشم، ولی خب آخرش یا من تموم میشم یا این غم، غیر اینه؟🥲💔️
یه وقتایی نمیشه گفت «بگذریم» از بعضی آدما از بعضی خاطرهها از بعضی دوست داشتن ها نمیشه آسون گذشت نمیشه روزت رو بی «یادش بخیر» شب کنی نمیشه از کوچهای بگذری صدای قدماش، صدای خندههاش نپیچه تو پسکوچههای دلتنگیت. نمیشه بیخیال شد.نمیشه گذشت!️