احساس بيهودگی مىكردم و اگر بخواهم رک حرف بزنم حالم از همه چیز به هم مىخورد. نه من قرار بود به جايى برسم نه كل دنيا. همهمان فقط ول میگشتيم و منتظر مرگ بوديم. در اين فاصله هم كارهاى كوچکی میكرديم تا فضاهاى خالى را پُر كنيم.
تیک و تاک ساعت لحظهای هیاهوی ذهنم را میشکافد، من به این شلوغی خو گرفتهام، به گمان دیگر بخش عظیمی از من را تشکیل میدهد. زخمی که خیال میکردم مانع حیات من میشود؛ اکنون خودم در آن چنگ میزنم برای کاویدن آن و حال به نظر میرسد لزومت وجودیت من گره خورده به جوهرهٔ آن.