هنگامی که دستم را گرفتی، گمان کردم لحظه ای دگر آن را رها میکنی ولی این گونه نشد . بلکه مدت زمان بیشتری آن را در دستت نگه داشتی و به آرامی و گرمی آن را فشردی و عشق عمیقی را که درونت جاری بود به سوی من روانه کردی . اگرچه که بعد از آن رها کردن دستان لطیفت سخت بود ولی اینکه توانستم کنارت برای مدتی به آن شکل در زندگی حضور داشته باشم عمیقا روشنایی را برایم رقم زد و امید دوباره در من شکل گرفت و تو نیز این را خوب میدانی.️
روزی اگر به تاریکی ها رسیدی به سوی من بیا قول میدهم زخم هایت را ببندم چشمانت را ببوسم و آنقدر نوازشت کنم که بخواب بروی برای مدتی تورا دور خواهم کرد از دنیای بیرحم اطرافت "ستارهی دوست داشتنیِ من"️
یجوری عاشقت شدم که لابه لای رگای قلبم، لای ذرات تنم نفس میکشی.. شدی قسمتی از روح من.. شدی وجب به وجب وجود من.. شدی تمام من.. تورو حتی تو هوایی که نفس میکشم هم حس میکنم.. تو رو هرجا میرم با خودم میبرم.. تو همه جا با منی.. درست وسط قلبم.. امن و امان، برای همیشه🌙️
کورالین عزیز لطفاً برگرد خونه. مامان و بابا دیگه برگشتن و نهار آمادست. آره درست حدس زدی! این دفعه هم بابا آشپزی کرده چون که هنوزم سر مامان شلوغه اما... قول داده که این دفعه غذا از همیشه خوشمزه تر باشه. راستی مامان گفت دیگه نیاز نیست تنهایی پشت پنجره بایستی و به بارون خیره بشی. میتونی سوار موتور اضافی بشی و بذاری بارون کک و مک های صورتت رو بشوره و ببره. برگرد خونه دختر! اینجا یه زندگی هست که بی صبرانه منتظرته . . .️