- از دور به من مینگرید و بعد از انجام محاسباتی در ذهن با اطمینان میگویید هنوز میشود ساخت از این ویرانه آبادی را ، غافل از این ك من به تنهایی بیرون کشیدهام جسمم را از زیر آوار زندگی و نایی برای ایستادنِ دوباره باقی نمانده ، من پیش چشمم دیدهام پیکر آلوده به خونِ روانم را ، به فکر آباد کردنم نبایست بود خاکستر شدهام ، و باد ذراتم را به گوشهی قبرستان فراموشی سپرده . - ️
حالش همیشه بهاری بود ، یه لحظه آفتابی بود یه لحظه بارونی ، یهو طوفان میشد کلا همه چیو میزد بهم ، چند ثانیه بعدش جوری آروم بود که هیچکی نمیفهمید چی تو دلش میگذره.️