«حالا اگرچه بیهدف و مایوس
گم میشوم میانِ شلوغیها
یک روز روی نیمکتی دلتنگ
پایان انتظارِ کسی بودم.
ای عابران خسته که با تردید
رد میشوید از غمِ چشمانم،
من؛ این زنِ شکستهی معمولی!
یک روز افتخارِ کسی بودم.
در کافههای شهر اگر حالا
دیگر نگاه منتظری تر نیست
من اولین قرارِ کسی بودم،
من آخرین قرارِ کسی بودم.
ای جادههای بیخبر از خانه
ای خانهی محقرِ دیوانه!
با من هنوز هم چمدانی هست
با من که همقطارِ کسی بودم.»
️
گم میشوم میانِ شلوغیها
یک روز روی نیمکتی دلتنگ
پایان انتظارِ کسی بودم.
ای عابران خسته که با تردید
رد میشوید از غمِ چشمانم،
من؛ این زنِ شکستهی معمولی!
یک روز افتخارِ کسی بودم.
در کافههای شهر اگر حالا
دیگر نگاه منتظری تر نیست
من اولین قرارِ کسی بودم،
من آخرین قرارِ کسی بودم.
ای جادههای بیخبر از خانه
ای خانهی محقرِ دیوانه!
با من هنوز هم چمدانی هست
با من که همقطارِ کسی بودم.»
️
4.2
غمگین شعر افتخار کسی بودن انتظار بیهدف اولین قرار کسی زن شکسته معمولی