داشت برایم تعریف میکرد: *تو یک مهمونی بودم یکی برای شوخی، تاکید میکنم "شوخی" بهم گفت چقدر زشت شدی! وقتی رسیدم خونه تو آینه اتاقم کلی با خودم کلنجار رفتم و با خودم دعوا کردم که چرا من زشتم و ... بعد ازون دیگه هیچوقت ماسکم رو برنداشتم!* {لطفا مواظب حرفاتون باشین؛ شاید یکی رو از زندگی متنفر کنه!}️
نوشته بود : " من تیکه های شکسته شدهی قلبی رو به هم چسبوندم که من نشکسته بودمش و بعد صاحب همون قلب، قلب خودمو شکوند " و من عمیقا این جمله رو درک میکنم. ️
حذف کردن آدمها نه دردناک است نه ترسناک... فقط کافیست چشمانت را ببندی، تک تک لحظات بدی که با حضورشان رقم زدند را یادت بیاوری... فقط کافیست دست بکشی به سمت چپ سینه ات و از درد زخم هایی که به قلبت زدند صورتت مچاله شود... فقط کافیست یاد روزها و شبهایی بیفتی که اشک مهمان صورتت بود و دلیلش فقط همان آدم بود و بس... فقط کافیست یاد مهربانی هایی که جوابش شد دل شکستن و پشیمانی بیفتی... حذف کردن آدمها نه دردناک است نه ترسناک،️