یه جوکر غمگین و تنها
در شهری که سکوتش مرا میفشرد،
و ظلمت شب، دلم را میمکید.
خندههایم، فریادی از درد بود،
نقابم، پناهگاهِ این مرد بود.
در عمق چشمانم، دنیایی ز ویرانیست،
رقص جنونم، نشان از پریشانیست.
میخندم، تا پنهان کنم هر غمی،
بازیگرِ این صحنه، منم، یک آدمی.
اما در پسِ این خندههایِ وهم،
قلبی تپنده در آن سینه است، درهم.
میرقصم، میخندم، میمیرم آرام،
جوکرم... و این است تقدیر و سرانجامم.
💀🃏️
در شهری که سکوتش مرا میفشرد،
و ظلمت شب، دلم را میمکید.
خندههایم، فریادی از درد بود،
نقابم، پناهگاهِ این مرد بود.
در عمق چشمانم، دنیایی ز ویرانیست،
رقص جنونم، نشان از پریشانیست.
میخندم، تا پنهان کنم هر غمی،
بازیگرِ این صحنه، منم، یک آدمی.
اما در پسِ این خندههایِ وهم،
قلبی تپنده در آن سینه است، درهم.
میرقصم، میخندم، میمیرم آرام،
جوکرم... و این است تقدیر و سرانجامم.
💀🃏️
2.6
غمگین روانشناسی حقیقت خسته سکوت