مرا آرزویی ست بر دیدن او بر آنکه او را دعوتِ دیداری کنم بر انکه بگویمش ببویمش و در آغوش خود نگهه دارمش آنقدر مات نگاهش بشوم که فرصتی بر پلک زدن نباشد آنچنان در آغوشش بگیرم که تپش هایمان یکی شود مگر میشود در آغوشش غافل از گردن شد ؟ خنده اش خنده ایی بر من آورد نگاهی به نگاهش سپردم موج دریا را شبیهِ موج موهایش بود مرا با او قصه ایی است دراز او را جایی است امن در لا به لای ترک های قلبم و نگهش میدارم همچان جان خود..️
گوشهی رینگ شب،مسابقات قهرمانی بی خوابی، زیر ضرباتِ ممتد خاطرات،صدای تشویقِ دلتنگی، فریادِ مشوق کنندهِ گریه ها، جَهیدنِ بغض به گلو، زیر نظر فدراسیونِ اندوه، تحت اسپانسریِ جنون، با داوری غم، با مربیگری مرگ.️