میانِ کوچه؛ حوالی نزولِ آفتاب
مردی از آن چهل تن نعره زد:
فاطمه را بزنید، علی خودش میافتد..
میان دشت؛ حوالی نزولِ آفتاب
مردی سرخ موی ،حرمله را صدا زد :
برای چه تعلل میکنی؟
پسر را بزن، پدر خودش میافتد...💔️
مردی از آن چهل تن نعره زد:
فاطمه را بزنید، علی خودش میافتد..
میان دشت؛ حوالی نزولِ آفتاب
مردی سرخ موی ،حرمله را صدا زد :
برای چه تعلل میکنی؟
پسر را بزن، پدر خودش میافتد...💔️
4.7
غمگین مذهبی حقیقت دلتنگی زندگی