دل من گم شد اگࢪ پیدا شد... بسپاࢪید امانات ࢪضا و اگࢪ از تپش افتاد دلم... ببࢪیدش بہ ملاقات ࢪضا از ࢪضا خواستہ ام تا شاید... بگذاࢪد غلامش بشوم همہ گفتند محال است ولی... دلخوشم من بہ محالات ࢪضا️
بزرگسالی اینجوریه که از یه جا به بعد دیگه نه مثل قبل میشینی چیزی رو به کسی توضیح میدی، نه انتظار داری کسی بفهمه که چی داره توی دلت میگذره. یه جاهایی حتی دیگه حوصلهاش رو نداری بخوای به بقیه بفهمونی که چی شد و اصلاً چرا این جوری شدی.️
درست مثل خود ما انسان ها ،این دیدگاه همیشه برای من منزجر کننده بود زیرا زمانی که مثل من فکر کنی ، دیگر هیچ چیزی برایت معنایی ندارد، میدانی که هر طور زندگی خود را بگذارنی در پایان چیزی جز مرگ در انتظار تو نیست ، حتی اگر سالیان طولانی به دنبال معنای برای زندگی بگردی ، چیزی جز پوچی نسیب تو نمیشود ، و این خود حقیقت است ، افرادی را دیدم که در برخورد با این حقیقت به جنون رسیده اند ، پذیرش این که رستگاری جز مرگ وجود ندارد²️
یه سری خاطرات هست که آدم خجالت میکشه حتی تو خلوت خودش مرورشون کنه چون از خودش خجالت میکشه. از حماقت زیاد، از خریتِ بیانتها، از اهمیت دادن به آدمای لاابالی... ️