گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید گفتم خوشا هوایی کز بادِ صبح خیزد گفتا خُنُک نسیمی کز کویِ دلبر آید گفتم دلِ رحیمت کِی عزمِ صلح دارد؟ گفتا مگوی با کس تا وقتِ آن درآید گفتم زمانِ عِشرَت دیدی که چون سر آمد؟ گفتا خموش حافظ کـاین غصّه هم سر آید 🎡. ️
و تو آهسته آهسته بلند میشوی، راه میافتی، میروی. و در این راه رفتن، دست و بالت بارها زخمی میشود، امّا آبدیده میشوی و میآموزی که از جادههای ناشناس نهراسی، از مقصد بیانتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی. تنها بروی و بروی و بروی🌱ᥫ᭡️