وقتی سکوت ماه در هم شکسته میشود و تکه های بلور اشک هایش بر گونه های قرمز و سوخته ی زمین می افتد , ماه از خجالت آب میشود , نگاهش را میدزدد و آرزو میکند که ای کاش زمین در خواب باشد و اوج غم های ماه را نبیند .
اما حرف هایمان همیشه نصف و نیمه میماند و در میان ناپاکی های خیابان ها خاک میخورد و شاید در این نزدیکی ها , رفتگری نارنجی پوش بیاید و لعابی بر جاده ی قلبمان بزند و آرام آرام بشود رنگ جلایی بر آه بی پایانمان...