میان چهار دیواری که اتاق مرا تشکیل میدهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده، زندگی من مثل شمع خردهخرده آب میشود، نه، اشتباه میکنم - مثل یک کنده هیزمِ تر است که گوشهی دیگدان افتاده و به آتش هیزمهای دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تروتازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.️
روی قبرم بنویسید به یک خط درشت حسرت دیدن دلدار آخر مرا کشت بنویسید کسی برایم گریه نکند چون که خوردم ز همه خنجر آلوده ز پشت بنویسید توقف نکند هیچ کسی نشود هیچ کس مدعی هم نفسی زنده بود بخدا هر چه کشیدم فریاد نه کسی بود در این شهر،نه فریاد رسی.........🚶🏽♀❤️🩹️