❉᭄͜͡∙∙·▫▫ᵒᴼᵒ▫ₒₒ▫ᵒᴼᵒ▫ₒₒ▫ᵒᴼᵒ ا؋ـسو๛ کـہ رسیـבט بـہ تو سراب است رسیـבט بـہ تو حقـہ ے ماـہ است بوسیـבنت بوییـבنت همـہ عذاب است گلے کـہ בاבے بـہ من خارבار است قول و قراراے تو مال خزاט است رسیـבט بـہ تو ؋ـکر و خیال است
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بیبرگی، روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران، سرودش باد جامهاش شولای عریانیست ور جز اینش جامهای باید، بافته بس شعله زر تارِ پودش باد…