بچگی راحتی نداشتم
احساساتمو همش میریختم تو خودم
تو بچگی به معنای واقعی بزرگ شدم!
انقد احساساتمو ریختم تو خودم تظاهر کردم
که دیگه خسته شدممممم پر شدم کاسه صبرم لبریز شد
دیدی وقتی باد کنکو زیاد باد میکنی تا یجایی تحمل میکنه ولی وقتی پر میشه و به مرز میرسه در نهایت میترکه!
منم همونم، همون بادکنم. یجایی دیگه خسته شدم، بریدم، ترکیدم! از ی جایی به بعد دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم️