دستت را بکش بر سرم، لمسم کن ، موهایم را نوازش کن، مرا در آغوش بگیر، مرا ببوس ، آنقدر که از خجالت گونههایم سرخ شود، بگذار عطر تنت برای همیشه در مشامم ثبت شود، بگذار مژههایت را ببوسم ، بگذار آنقدر خیره تو شم ، که شب روزا را متوجه نشوم.️
روزها و شبهایم مثل تکهیخهای ضخیمی بودند که به زحمت میشکستند و آب میشدند. انگار زمان درونم کُند شده بود و چرخ های زندگیام زنگ زده بود. شاید این همان خیانت منقلب کننده بود که وقتی ویران میکرد به پوزهی زندگی افسار میزد. درست برخلاف افساری که پوزهی یک اسب چموش را پس میکشد تا برای سوارش اتفاقی نیفتد.