بی روح و سردرگم از تمنای وجود نفس می کشی . تا شاید پاسخی برای هیچ و پوچ بودنت بیابی، اما با نیم نگاهی خواهی فهمید که دیگر بنیادت غم و درد شده است، بی آنکه مقصر تو باشی آئینه ها نشانت میدهند` وزمان با گذرش بر تنت خطوط کمالی دروغین را حک می کند. «حکاکی در هم و بر هم اما جاودانه» دیگر برای فریادت صدایی باقی نمانده آنچه که هست در واقع نیست. و باز هم در صحیح و غلط ها بدون هیچ عدل و منطقی تو انعکاس می شوی` -هیچ️
همین جوری داشتم میدوئیدم یعنی میتونم روزی دنیا رو ترک کنم؟ هیچ کس نمی دونه داشتم زیر بارون میرقصیدم حس سر زندگی داشتم و نمیتونم ازش ناراضی باشم اما حالا وقت رفتن به خونس️