من: نرو. لطفاااا میخواستم بگم بدون تو نمیتونم اما پخش زمین شدم. همه برگشتند و نگام کردند، ولی اون به رفتنش ادامه داد. بلندم کردنو گذاشتنم روی صندلی همش داشتم به آرزویی که قبل حرفاش کرده بودم فکر میکردم: . . -اون: مژه افتاده. ی آرزو بکن +من: روزی نباشه که من بدون تو نفس بکشم....
غم اوست که مرا خانه خرابم کرده این چنین آواره شهرو دیارم کرده با تردشدن ز سوی او این چنین شدم تلخی ترد شدن ز سوی معشوق را چشیده ای؟؟ اول میشکافت و میسوزاند جگرت را بعد میگیرد توان را رفتنت را آرام آرام فراگیر شودو تو چاره نداری جز تسلیم شدن و دادن روح چاره نداری مرحله بعد رفتین عقل توست این یعنی شروع دیوانگی توست این همان است که تو را دیوانه بخوانند آخر و پایان قصه عاشقی بدانند اما نمیدانند ️