توی مجموعه ی هری پاتر ، اشک مفهموم قشنگی داشت؛ هر اشکی که ریخته میشد حاوی خاطرات اون آدم بود... به نظر من اشکا همینقدر ارزشمندن، چون توی هر کدوم یه خاطره، حتی چهره ی یه آدم نقش بسته؛ اشکا گنجینه ی آدمان که از دریچه ی روحشون سرازیر میشن! ️
بنظرم این صحبت دکتر هلاکویی رو باید با طلا نوشت:« من از آنچه که هستم و آنچه چه که دارم خجالت نمیکشم! این خانواده ی منه، این هوش منه، این ماشین منه، این خونه منه!من از هیچ چیز مربوط به خودم شرمنده و خجالت زده نیستم از سنم، قدم، وزنم، پدرم و مادرم و..خجالت نمیکشم؛ اینها واقعیت زندگی منه!قراره من خوبِ خودم باشم نه اینکه خوب و بد بودنم رو با متر شما اندازه بگیرم؛ من به این دنیا نیومدم تا تا با ملاک های دیگران زندگی کنم»️
آدمی که به تو حس کافی بودن میده، در واقع تو رو از جنگ همیشگی با خودت نجات میده، از تلاش برای اثبات، از اضطراب مقایسه، از ترس دوست نداشتنی بودن! نه پرهیجان، نه موقتی، شبیه خونهای امن در میان طوفان! شاید عشق همینه، «همین که هستی، کافی ست»️