والیکس درحالی که به غروب خورشید خیره بود جام را در دَستانش چَرخاندُ رو به پسرش گفت: ای پسر.. تو عشق زمانی دیدی که عاشق یک دُختر شدی! اما مَن عشق زمانی تَجربه کردم که شَمشیرمو آغشته دَر خون بوسیدم....️
من خیلی وقته روحم و از دست دادم؛ هرکس میتواند جسم من را در خاک رها کند.... ای غریبه تو بیا و من را از پرتگاه پرت کن! تو بیا و بزن زیر صندلی؛تو بیا و من را به هرشکلی که میتوانی از درد هایی که تحمل میکنم رها کن! ای غریبه تو بیا و فقط تمامم کن..🖤✨️🙂🪽️