شب، سنگینتر از همیشه بر دلش نشست. در آغوشش گرفت، پیکری که دیگر گرمایی نداشت، نگاهی که دیگر پاسخی نمیداد. زمزمه کرد نامش را، شاید که زمان به عقب بازگردد، شاید که نفسهای خاموش، دوباره جان بگیرند. اما سکوت، تنها پاسخش بود. پس چشم بست، عطرش را نفس کشید و در آغوشی که دیگر جدایی نداشت، برای همیشه گم شد.❤️🩹️
3.6
غمگین سکوت عشق یک طرفه