در نبودت، دردی کشیدم که هیچکس تاب شنیدنش را نداشت. دردی خاموش و سنگین، مثل سایهای که آرام آرام بر جانم نشست و هر روز عمیقتر شد. روزها و شبها گذشت، اما آن درد نه کمرنگ شد و نه خاموش، بلکه چون ریشههای درختی خشکیده در خاک جانم فرو رفت و هر لحظه بیشتر مرا میبلعید .️
در خیابان راه میرفتیم دستم در دستش بود و باران نم نم میبارید میخندیدم شاد بودم از ته دل ناگهان... ناگهان از خواب پریدم دیدم در اتاقم هستم دستم خالیست صورتم خیس است و چشمانم قرمز....️