دستانم را بگیر که در سرما نبودنت گز گز میکنند و وجودت را طلب میکنند دستانم را بگیر چرا معطلی ؟ بس نبود رها کردنم میان قوم عجوج مجوج ،بس نبود این همه زخم من از زخم های رهاییت به خودت پناه می آورم مگر گناهم چیست جز عاشق نگاهت شدن ؟! پس دستم را بگیر ... 𝕵𝖎𝖔𝖓️
شاید هم همه ما یک قصه باشیم، قصه ای بلند یا کوتاه، قصهای که یک مادر برای کودکش میگوید، قصه ای که یک مجنون برای لیلیاش میگوید، قصه ای که یک کودک برای عروسکش میگوید، قصه ای که یک معلم برای دانش آموزش میگوید و آری ما یک مجموعه داستانی هستیم که درحال روایتیم.️