وقتی داستانی تموم میشه و ازش فاصله میگیری، چند قدم میای عقب. از دید بزرگتری بهش نگاه میکنی. میبینی که چقدر همهچیز اشتباه بود. چقدر بیهوده خودت رو اذیت کردی.️
تلخی خاطره را با لب فنجان گفتم چای نوشیدم و اشعار پریشان گفتم ای زمستان من! ای داغ دل یخ زده ام! درد خود را به تو با سینه ی سوزان گفتم دست اشک آمد و بر حلقه چشمم زد باز غصه ها را به تو با چک چک باران گفتم ... :)!️
چه خوب بود که آدمی میتوانست وقتی درد و مصیبتی دارد، ماهها بخوابد و چندین ماه بعد، آسوده و تازه نفس از خواب برخیزد؛ اما هیچکس نمیتواند چنین کاری بکند؛ باید بیدار ماند و درد کشید و با دردهای خود کنار آمد.