*شـب سڪوت میڪند... ماه شڪایت میڪند ... ستاره ای اشڪ میریزد و بـاد ، دلتنگ مینوازد... و مــن در مـیان این اشڪ و آه ... با صـدای بلند به دیـوانـگی عشــق میخنـدم...️
در نبودت، دردی کشیدم که هیچکس تاب شنیدنش را نداشت. دردی خاموش و سنگین، مثل سایهای که آرام آرام بر جانم نشست و هر روز عمیقتر شد. روزها و شبها گذشت، اما آن درد نه کمرنگ شد و نه خاموش، بلکه چون ریشههای درختی خشکیده در خاک جانم فرو رفت و هر لحظه بیشتر مرا میبلعید .️
گاهی به سرم میزند راهی را پیش بگیرم که مغزم میگوید؛ راههایی که راه نیستند، روش هایی برای قتل خاموش مناند. قتلی در گوشهی تاریک اتاقم، اتاقی لبریز از خاطرات تو. خاطراتی که دست به دست هم دادهاند تا مرا زجرکش کنند. با چه زبانی بگویم: دست از سرم بردارید؟ دیدن چشمانش برای زخمیکردن دلم کافیست، شما دیگر راحتم بگذارید. ️