حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله … اول یکی یکی جمع شون میکنی تو بغلت بعدش یکی یکی پرت شون میکنی تو آب ؛ اما بعضی وقتها یک سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمی تونی پرت شون کنی …️
تو نمیدونی چقدر بهم حس خوب میدی، نمیدونی چقدر بهم امید میدی برایِ ادامه زندگیم، نمیدونی با کوچیک ترین حرفات و کارات چقدر خوشحالم میکنی، تو نمیدونی چقدر فرشته ای، نمیدونی. (L.D)️
زیباترین قسمت دوست داشتن؛ شیفتہ جزئیات شدن دربارهیِ اون آدمہ، مثل جای زخم روی دستش، یا آهنگِ خاص صداش موقع گفتن یڪ واژه؛ یا حالت نگاه کردنش، توی دقیقہ و ثانیہی فلان فیلمے کہ ازش داری و میتونے تا ابد هے فیلم رو برگردونے عقب، و هے اون لحظہ رو نگاه کنے. آره عشق همینہ، بہ همین سادگے :)!🫀'️