برای گردش به صحرا رفته بودند . سرگرم و خَندان ، مشغول به تماشای کویر .. در راه علـی به شوخی به همسرش گفت : پیـٰامبر منرا بیشتر دوست دارد . فاطمه باخندھ جـواب داد: من تنها دخترِ او هستم ، آنوقت شما را بیشتر دوست بدارد !؟ به محضر پیامبر شرفیاب شدند . پیامبر که در نظرش شیرین آمده بود ، لبخند بر لب گفت : جانِ پدر تو محبوبتَری و علی عزیزتر .
یه پست انگلیسی توی اکسپلور دیدم که نوشته بود: “زندگی مثل یه مهمونی میمونه. تو یه سری هارو دعوت میکنی، یه سریاشون زود میرن و یه سریاشون کل شبو میمونن. یه سریا باهات میخندن و یه سری بهت میخندن. در آخر هم تعداد کمی میمونن تا بهت کمک کنن بهم ریختگیهارو جمع و جور کنی؛ اینایی که میمونن دوستای واقعیتن و تنها کسایی هستن که اهمیت دارن”🙂️