تنهایے را בوست בارم ـ؋ـقط خوـב باشم رهااز همـہ ے وابستگے ها کرکرـہ اـ؋ـکار را قـ؋ـل کنم صـבاها בر سکوت مطلق غرق شـבـہ باشنـב چشمانم را بنـבم قلبم آرام باشـב ارامش را בر روانم مهمان کنم روحم בر حال پرواز باشـב چشمانم را کـہ باز میکنم اسمانم پر مـہ باشـב ـבر وسط باغے پر گل کنار اتش پر هیزم چایے ب בست بـہ تماشاے ماهے هاے شناور باایستم .. زمان ثابت باشـב لحظـہ ها غرق خواب طبیعت مراـבر اغوشش ب اوج ارامش ..️
آن لحظه ها که قطار مهرت در گذر بود عشقت در ایستگاه جانم تو بی خبربود .آن شورعشقت که دردرون جان من بود ساحل دریای تو طوفانی قیامتی دگر بود.. عارف.. 🌹💚🌹 ️