در خیالم دختری را میشناسم که از پرتوهای نازک و لطیف خورشید متولد شد چهره اش زیبا و درخشان بود موهایش طلایی بود روحی به پاکی ذات خورشید داشت دورش را هاله ای طلایی احاطه کرده بود به هرجا قدم میگذاشت در جای قدم هایش گل های آفتابگردان میرویید گویا الهه خورشید بود. به هر جا میرفت با خود شادی و شانس را به همراه میبرد... خورشید شروع به غروب کرد... دیگر وقت رفتن بود با رفتن خورشید او هم کمرنگ تر و شفاف تر میشد و در باغ گلها.️
بزرگترین اشتباهی که میتوانیم انجام دهیم این است؛ به آدمها طولانیتر از آنچه لیاقت دارند، اجازه دهیم در زندگیمان بمانند... به قول سارتر که یه جایی میگه: "لازم است گاهی در زندگی، بعضی آدمها را گم کنید؛ تا خودتان را پیدا کنید..."✨ ️