جانم صدایش میکنی؟ دلنوشتهای غمگین برای عشقی که رفت:
در فارسی «جان» هم حیات است هم معشوق. این یک دوگانگی پارادوکسیکال میسازد: وقتی میگویی «جانم فدایش»، داری جانی را فدا میکنی که همان معشوق است؛ خودِ خود را قربانی چیزی میکنی که عین خودت شده. در عصبشناسی عشق، نامهای عاطفی مدارهای پاداش مغز را با فرد خاصی کدگذاری میکنند، اما این کدگذاری با فقدان بازنویسی میشود. حالا مغزت درگیر یک سیمکشی قدیمی است: نام «جان» هنوز به آن یکی متصل است، حتی اگر گویندهاش تغییر کرده باشد. واقعاً چه کسی لایق این نام است؟
راهکار:
این پرسش یک پارادوکس عاطفی و زبانی را برملا میکند: «جان» هم به معنای حیات است هم معشوق. اگر کسی جان تو بوده، فدا کردن جان برای او یعنی فدای خودِ خود شدن. شاید عشق در گذر زمان مصداق را عوض میکند و هر بار «جان» تازهای میآفریند. عشق سیال است و اسمها همیشه قفل یک نفر نمیمانند.