مثل حوا فقط متعلق به او بودم مثل زلیخا گریه را فدای عشقش کردم مثل شیرین چشم انتظارش ماندم مثل لیلی دلباختهی دیوانگی اش شدم مثل شهرزاد برایش زندگی کردم اما او… حتی یک لحظه هم برایش مثل آیدا، “خدای کوچکِ قصه های شاملو” نبودم️
گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد گفتمش بی تو چه می باید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد وقت رفتن همه را می بوسید به من از دور نگاهش را داد یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد:)!️
خراب شد تصویرَش... حتی اگر خدا فرستد بارانِ اسیدی برای تطهیرَش برف و پاکی برای تشبیهَش محمد و عیسی برای تضمینَش یا که شیطان برای تقصیرَش تمام شد، خراب شد تصویرَش ...️