و من نمیتوانم به چشمانی زل بزنم که به کس دیگری زل زده نمیتوانم دستانی را لمس کنم که کسی قبل از من لمس کرده در آغوشی غرق شوم که گرمایش فقط متعلق ب من نبوده
از پنجره به پیادهرویِ مملو از جمعیت نگاه کرد. گفت:میبینی،لباسهایی هستند که راه میروند،دروغ میگویند عاشق میشوند،میمیرند... کمتر لباسی آن بیرون است که درونش انسان وجود داشته باشد. بهراستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.️