باز باران بی ترانه میخورد بر بامه گونه یادم آرد روز غمگین گردش تقدیر ننگین فصل رنگین،بغض سنگین... بی تو هیچ و پوچ و خالی تلخی ناب نگاهی یادم آمد چشم هایت،لحن شیرین نگاهت..❤️ همچو کودک می دویدم... کودکی صد ساله بودم... یادم آمد حرف تلخی شاهد این قلب زخمی با کی دیگه خوش حالی،باور عشقم نداری... باز باران بی ترانه می نشیند روی گونه زنده ام اما چگونه؟! ️
دل تنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم عاشق نشدی، لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم کو قطرهی اشکی که به پای تو بریزم که بمانی؟ بی اسلحه در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم تو آن بت مغرور پیمبر شکنی داغ ندیدی دل بسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم تو تابلوی حاصل دستان هنرمند خدایی نقاشی بی رنگ نبودی که بدانی چه کشیدم گشتم همه جا را پی چشمان پر از شوق تو اما فرسنگ به فرسنگ نبودی که بدانی چه کشیدم️